سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
قاری عشق

بایگانی

 
No Image

بانو! مزار تو در سینه عاشقان توست. پیوند ثابت

بانو! مزار تو در سینه عاشقان توست.پس از تو تمام یاس‌های زمین، کبود می‌رویند.
حضرت زهرا(س) نخستین شهیدی‌است که در راه قیام علیه باطل به شهادت رسید.
از خلقت فاطمه زهرا(س) تمام زن‌ها حرمت و آبرو یافتند.
از تو برایمان تسبیحی به یادگار مانده که پس از هر نماز به آسمان می‌برَدِمان.
چگونه تو را زخم زدند که رخ از تمام اهل زمین پنهان کردی یا فاطمه؟
«خورشید واپسین تو تنها امید ماست 
ای دامن تو چشمه آن آفتاب‌ها»
«در بهاری غریبانه هرچند، لاله‌ها بی‌تو در خون نشستند بعد تو یازده سرو سرسبز هفت پشت خزان را شکستند»
چگونه گریه‌های فاطمه(س) عرش را به لرزه می‌انداخت، ولی مردمان غافل شهرش را از خواب بیدار نکرد؟
زخم‌هایی که بر پیکرت زدند، کمترین رنجی بود که در این دنیا کشیدى. درد تو از زخم دیگری بود.
دامنت را رها نمی‌کنم وگرنه سر از دامان گمراهی درمی‌آورم.
شهادت تو آغاز شهادت‌های پی‌در‌پی تاریخ بود.
فاطمه(س)، رایحه بهشتی‌است که مشام کفر هرگز او را نخواهد شنید.



نوشته: در: چهارشنبه 6/2/91 | نظر

 
.: آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی :. پیوند ثابت

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری 
آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ،
چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی
دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم

هیچ کس کامل نیست 

اینگونه نگاه کنید... 

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفایش نه به جمالش
دوست را به محبتش نه به کلامش

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش 

اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش 

دانشمند را به علمش نه به مدرکش 

مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش 

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش 

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش 



نوشته: در: سه شنبه 5/2/91 | نظر

 
کلاه فروش پیوند ثابت


کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد متوجه شدکه کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه را برداشته اند  .

 فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش را خاراند ودید که میمون ها همین کارراکردند.اوکلاه را ازسرش برداشتو دید که میمون ها هم ازاوتقلید کردند. به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمونها هم کلاهها را  بطرف زمین پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد وروانه شهر شد.

 سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش را تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمدچگونه برخورد کند.یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر

 درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد.

 او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش  را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش را برروی زمین  انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند.

 یکی از میمون ها از درخت پایین امد وکلاه را از سرش برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.



 نکته : رقابت سکون ندارد.

 



نوشته: در: سه شنبه 29/1/91 | نظر

 
پسر تنبل پیوند ثابت


مردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمی‌رفت و همه چیز را به شوخی می‌گرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت: “از شما می‌خواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بی‌تفاوتی‌اش بردارد و مثل بقیه بچه‌های این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد.”

 

حکیم با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت: “پسرم اگر تو همین باشی که پدرت می‌گوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را می‌دانی؟”

 

پسر تنبل شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: “مهم نیست؟”

 حکیم با تبسم گفت: “آفرین به تو که چیزی برای گفتن داری. لطفاً همینی که می‌گویی را درشت روی این تخته بنویس و برای استراحت با پدرت چند روزی میهمان ما باش.”

 

صبح روز بعد وقتی همه شاگردان برای خوردن صبحانه دور هم جمع شدند حکیم به آشپز گفت که برای پسر تنبل غذای بسیار کمی بریزد. طوری که فقط سر پایش نگه دارد.

 پسر که از غذای کم خود به شدت شاکی شده بود نزد حکیم آمد و به اعتراض گفت: “این آشپز مدرسه شما برای من غذای بسیار کمی ریخت!”

 

 حکیم بی آن که حرفی بزند به نوشته‌ای که شب قبل پسر روی تخته نوشته بود اشاره کرد و گفت: “این نوشته را با صدای بلند بخوان! حرفی است که خودت نوشته‌ای!”

 

روی تخته نوشته شده بود: “مهم نیست!” و این برای پسر تنبل بسیار گران تمام شد. ظهر که شد دوباره موقع ناهار غذای کمی تحویل پسر تنبل شد. این بار پسر با اعتراض همراه پدرش نزد حکیم آمد و گفت: “من اگر همین‌طوری کم غذا بخورم که خواهم مرد.”

 

حکیم دوباره به تخته اشاره کرد و گفت: “جواب تو همین است که خودت همیشه می‌گویی!”

 

روز سوم پسر تنبل زار و نحیف نزد حکیم آمد و گفت: “لطفاً به من بگویید اگر بخواهم غذای کافی به دست آورم چه کار کنم؟”

 

حکیم به آشپزخانه رفت و گفت: “هر چه را آشپز می‌گوید تا ظهر انجام بده!”

 

پسر تنبل تا ظهر در آشپزخانه کار کرد و ظهر به اندازه کافی غذا خورد. او خوشحال و خندان نزد حکیم آمد و گفت: “چه خوب شد راهی برای نجات از گرسنگی پیدا کردم!” و بعد خوشحال و خندان برای تأمین شام خود به آشپزخانه برگشت.

 

پدر پسر تنبل با تعجب به حکیم نگاه کرد و از او پرسید: “راز این به کار افتادن فرزندم چه بود؟”

 

حکیم با خنده گفت: “او حق داشت بگوید مهم نیست! چون چیزی که برای شما مهم بود و برای حفظ اهمیتش حاضر بودید تلاش کنید، او به خاطر تنبلی‌اش و این که همیشه شما بار کار او را بر دوش می‌گرفتید دلیلی برای نامهم شمردنش پیدا می‌کرد. اما وقتی موضوع به گرسنگی خودش برگشت فهمید که اوضاع جدی است و این‌جا دیگر جای بازی نیست معنی مهم بودن را فهمید و به خود تکانی داد. شما هم از این به بعد عواقب کار و نظر او را مستقیم به خودش برگردانید و بی‌جهت بار تنبلی او را خودتان به تنهایی به دوش نکشید. خواهید دید که وقتی ببیند نتیجه اعمال ناپسندش مستقیم متوجه خودش می‌شود اعمال درست برای او مهم می‌شوند و دیگر همه چیز عالم برایش نامهم نمی‌شوند.”



نوشته: در: سه شنبه 29/1/91 | نظر

 
داستان کوتاه (درس زندگی از دختر بچه 7 ساله) پیوند ثابت

 


امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه  ....

 پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

 

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

 

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ..

 

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

 حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

 

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

 

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

 

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …

 



نوشته: در: سه شنبه 29/1/91 | نظر

 
دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب... پیوند ثابت

 


·         اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه 


·         گفت :حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه 


·         گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم 


·         گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم 


ادامه مطلب...



نوشته: در: یکشنبه 20/1/91 | نظر

 
بهترین دوست... پیوند ثابت

پیرمردبه من نگاه کردوپرسید


چندتادوست داری؟ 


 گفتم چرابگم ده یابیست تا... 


جواب دادم فقط چندتایی



پیرمردآهسته ودرحالیکه سرش راتکان می دادگفت: 
توآدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری 
ولی درموردآنچه که می گویی خوب فکرکن 
خیلی چیزهاهست که تو نمی دونی
 
 دوست فقط اون کسی نیست که 
توبهش سلام می کنی 
دوست دستی است که توراازتاریکی 
وناامیدی بیرون می کشد 
درست هنگامی دیگرانی که توآنهارادوست 
می نامی سعی دارند تورابه درون آن بکشند

دوست حقیقی کسی است 
که نمی تونه تورارها کنه 
صدائیه که نام تورازنده نگه می داره 
حتی زمانی که دیگران تورابه فراموشی سپرده اند
 امابیشترازهمه دوست یک قلب است 
یک دیوارمحکم وقوی 
درژرفای قلب انسان ها 
جایی که عمیق ترین عشق هاازآنجامی آید! 
پس به آنچه می گویم خوب فکرکن 
زیراتمام حرفهایم حقیقت است

وفرزندم یکباردیگرجواب بده 
چندتادوست داری؟ 
سپس ایستاد ومرانگریست 
درانتظارپاسخ من 
بامهربانی گفتم 
اگرخوش شانس باشم...فقط یکی 
وآن تویی
 
بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تومی سپارد 
درتنهائیت توراهمراهی می کند 
ودرغمهاتورادلگرم می کند 
کسی که اعتمادی راکه بدنبالش هستی به تو می بخشد 
وقتی مشکلی داری آن راحل می کند 
وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری 
به توگوش می سپارد

وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد 
غیرقابل تصوراست
**** 
چقدرخداوند بزرگ است 
درست زمانی که انتظاردریافت چیزی راازاونداری...
 
بزرگترین
مهربانترینبخشنده تریندوستت دارملحظه ای مارا به خودمان وامگذار


 



نوشته: در: جمعه 18/1/91 | نظر

 
«و قنا ربّنا عذابَ النّار» پیوند ثابت

اوّل نامه «السّلام علیک»


محضر عالی و شریف شما

نامه ای می نویسد از غمتان

بنده ی عاصی و ضعیف شما

 

نامه ای از محلّه ی غم و رنج

کوچه ی بی کسی، پلاک بلا

شهر بدبختی و فلاکت و درد

کدپستی ش...نیست خاطر ما

 

چشم بد دور، چشم این مردم

به هر آنجا که می شود باز است

توی Mp4 و موبایل همه

پر آهنگ و رقص و آواز است

 

گوش ها عادت همیشگی اش

تکنو و جاز و رپّ و راک و متال

معذرت! این قبیله می گویند:

گور بابای این حرام و حلال

جای تصویر قاب نام «علی»

اکثرا ماهواره می بینند

پر دود است آسمان امّا

به گمان که ستاره می بینند

 

مسجد و هیئت و نماز و دعا

که نپرسید،‌ ور شکسته شده

بال های اجابت مردم

با گناه کبیره بسته شده

 

عدّه ای پیروان کابالا

عّده ای جیره خوار بودائیسم

عدّه ای توده ایّ و بی دین اند

عده ای بنده ی برهمائیسم

 

فیلم ها مملو بدآموزی

پرِ از صحنه های مسئله دار

دستمان را بگیر آقا جان!

«و قنا ربّنا عذابَ النّار»

 

پسران اشبهُ النّساء و زنان...

اشبهٌ بالرّجال، می بخشید

خانه داران اسیر ده جین ظرف

نشکن و آرکوپال، می بخشید

 

چت و ایمیل و سرچ اینترنت

مایه ی ننگ و عار و فحشا شد

اشهدُ لا اله الّا الله

علناً زیر پا و حاشا شد

 

در میان حجاب و حفظ عفاف

ورزش بانوان ایرانی

جودو و کشتی و کاراته و بوکس

زین سواریّ و دو وَ میدانی

 

پیرهن ها چقدر اندامی

خشت شلوارها چه کوتاه اند

این جماعت حجاب و مقنعه را

بلکه حتّی تو را نمی خواهند

 

سرتان را به درد آوردم

معذرت گر سخن اطاله شده

جنس مرغوب شیعه ات، امروز

بین بازار استحاله شده

 

حرف آخر همین که انسان ها

با خدا و شما غریبه شدند

با خدا و شما و خوبی ها

قوم پر ادّعا غریبه شدند
-- 


  اللهم عجل لولیک الفرج و النصر وجعلنا من اعوانه و انصاره و المستشهدین بین 
یدیه و احفظ قائده



نوشته: در: جمعه 19/12/90 | نظر

 
مجنون حریف غصه لیلا نمیشود پیوند ثابت

 


 


مجنون حریف غصه لیلا نمیشود

زخم فراق بی تومداوانمیشود 

فالی زدم به حضرت حافظ بازگفت 

بخت همیشه بسته ما وانمیشود 

آب از سرم گذشت دراین موج بیکسی 

ساحل حریف طعنه دریا نمیشود 

دلخوش به هیئتم که شنیدم حضور تو 

جز در هوای روضه سقا نمیشود 

جان دو دست حضرت عباس جان مشک 

آقا بیا که بخت دلم پا نمیشود 

 
-- 


   
 
 
اللهم عجل لولیک الفرج و النصر وجعلنا من اعوانه و انصاره و المستشهدین بین 
یدیه و احفظ قائده


 



نوشته: در: جمعه 19/12/90 | نظر

 
وصیتنامه علمدار خیبر پیوند ثابت

بسم الله الر حمن الرحیم

هر چه داریم از شهدا داریم و این انقلاب حاصل خون شهیدان است .
به تاریخ 19/10/1359 شمسی ساعت 10/10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم شب ستاره ای به زمین می کشند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره است .
مادرجان ! می دانی تورا بسیار دوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت .
مادر! جهل حاکم بر یک جامعه ، انسانها را به تباهی می کشد و حکومتهای طاغوت مکمل این جهلند و شاید قرنها طول بکشد و انسانی از سلاله پاکان زاییده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم را و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور سلاله ادامه دهندگان راه امامت و شهادت و شهامت است .
مادرجان ! به خاطر داری که من برای یک اعلامیه امام حاضر بودم بمیرم کلام او الهام بخش روح پر فتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بود و هست اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد .
مادرجان ! من متنفر بوده وهستم از انسانهای سازشکار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه اهدافی دارند و اصلا اسلام چه می گوید بسیارند ، ای کاش به خود می آمدند .
از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته شده است به پا خیزید اسلام را و خود را دریابید .
نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود نه شرقی نه غربی .
ای کاش ملتهای تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر، به خود می آمدند و آنها نیز پوزه استکبار را برخاک می مالیدند .
مادرجان! جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بیرون برد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیارلطمه زدند زیرا نه آن را می شناختند و نه برایش زحمت و رنجی متحمل شده بودند از هر طرف به این نونهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلما مجازات خواهند شد .
پدر و مادر من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم .
علی وار زیستن و علی وار شهیدشدن ، حیسن وار زیستن و حسین وار شهیدشدن را دوست دارم الگوی جاوید یک مومن از بند هوی و هوس رستن ا ست و من این الگو را نیز را دوست داشتم .
شهادت در قاموس اسلام کاری ترین ضربات را برپیکر ظلم و جور و شرک الحاد می زند و خواهد زد و تاریخ اسلام ، این را ثابت کرده است .
پدر ! ما فردا می رویم به جنگ با انسانهایی که چون کفار در صدر اسلام ، نمی دانند چرا و برای چه می جنگند جنگ با دمکرات یا در حقیقت آلت دست بعث بغداد ، عراق .
ببین ما به چه روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد راه انقلاب اسلامی اند پس سد راه اسلامند باید برداشته شود تا به راه نکامل طی شود .
مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی به خاطر من گریه کنی به خاطر من گریه کنی اصلا از تو راضی نخواهم بود . 
زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار .
اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک 
اسلام دین مبارزه و جهاد است و در این راه احتیاج به ایمان و ایثار و صبر و استقامت است .
خواهران و برادرانم و همچنین پدرم ! مرا ببخشید و از شما می خواهم که راهم را ادامه دهید .
والسلام
محمد ابراهیم همت



نوشته: در: چهارشنبه 17/12/90 | نظر

 
آرشیو مطالب پیشین:
 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

درباره ما

لینک های روزانه

< Html />

توضیحات

No Image No Image